تبليغاتX
ستون نگاه - من در همسایگی تان هستم ....
 
ستون نگاه
 
 
مهتاب ، تابنده نگر، بر لرزش برگ ، اندیشه من در جاده عشق
 
 

 

من در همسایگی تان هستم ....

 

من تنهای تنهام در این دنیای پر از ادمهای رنگارنگ تنهای تنهام

 

کسی صدای مرا می شنود؟ کسی مرا می بیند ؟

 

من از زندگی کردن سیاهی ترین بخشش نصیبم شده چرا ؟ نمی دانم ...

 

ایا باید دستهای خسته و بی جانم را به طرف ادمهای خیالی ذهنم بکشم تا سیر شوم،

 

 تا زنده بمانم، تا نفس بکشم .....

 

دیگر توان فریاد و التماس کردن به دستهای بی مهر را ندارم

 

دیگر توان راه رفتن ندارم تا برای دویدن ، پاهای بی کفشم را بر رو آسفالت بکشم و

 

بگریزم از درد بی درمانی خودم ...

 

من در همسایگی تان هستم باور کنیداگر نگاهتان را عمیق تر و دستهایتان را باز تر کنید......

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:31  توسط مهتاب تابنده   | 
 
  بالا