|
ستون نگاه
|
||
|
مهتاب ، تابنده نگر، بر لرزش برگ ، اندیشه من در جاده عشق |
زبانم بند می آید ، بغض گلویم را می فشارد ، مردمک چشمم از حرکت می
ایستد و تو در کدامین سوی دنیا بسر می بری ؟
دستانم برای رهایی یافتن فریاد می زنند و انگشتانم یقه های نبسته را می
فشارد و تو در کدامین سوی دنیا بسر می بری ؟
دیوارها کوتاهتر می شوند ، میله ها ذوب می شوند اما .....
تو در کدامین سوی دنیا بسر می بری ؟
لب های خشکیده و ترک خورده فریاد زنان تورا می طلبند ، آفتاب صبحگاهی
هنوز هم طلوع می کند و تو در کدامین سوی دنیا بسر میبری؟
تاریکی هوا تاریک است ،شمع ها روشن می شوند
صداها به اوج خود می رسند
ضجه خواهد زد صدای قلب کوچک دخترک ....
وتو.....
|
|