تبليغاتX
ستون نگاه
 
ستون نگاه
 
 
مهتاب ، تابنده نگر، بر لرزش برگ ، اندیشه من در جاده عشق
 
 

سلام خیلی وقته که وبلاگمو آپ نکردم اما خوشحالم که باز

 یه فرصت پیش اومد و تونستم یه پست جدید بزنم

 مرسی از دوستان به خاطر نظراتشون

دیشب احساس کردم شیشه اتاقم نفس می کشد

سینه اش بالا و پایین می رود

برای اطمینان چند بار چشمانم را بازو بسته کردم

اما درست می دیدم شیشه داشت نفس می کشید ،

این من بودم که تنفسی نداشتم ، شده بودم یک تکه یخ ...

دستی به شیشه کشیدم

گرم بود گرم گرم

از گرمای شیشه قلبم داغ شد

صدایش را می شنیدم قلبم دوباره به کار افتاد

دوباره چشمانم را بازو بسته کردم

درست می دیدم این بار پنجره یک تکه یخ شده بود ومن ..........

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 0:10  توسط مهتاب تابنده   | 
 
  بالا