|
ستون نگاه
|
||
|
مهتاب ، تابنده نگر، بر لرزش برگ ، اندیشه من در جاده عشق |

من تنهای تنهام در این دنیای پر از ادمهای رنگارنگ تنهای تنهام
کسی صدای مرا می شنود؟ کسی مرا می بیند ؟
من از زندگی کردن سیاهی ترین بخشش نصیبم شده چرا ؟ نمی دانم ...
ایا باید دستهای خسته و بی جانم را به طرف ادمهای خیالی ذهنم بکشم تا سیر شوم،
تا زنده بمانم، تا نفس بکشم .....
دیگر توان فریاد و التماس کردن به دستهای بی مهر را ندارم
دیگر توان راه رفتن ندارم تا برای دویدن ، پاهای بی کفشم را بر رو آسفالت بکشم و
بگریزم از درد بی درمانی خودم ...
من در همسایگی تان هستم باور کنیداگر نگاهتان را عمیق تر و دستهایتان را باز تر کنید......
|
|