|
ستون نگاه
|
||
|
مهتاب ، تابنده نگر، بر لرزش برگ ، اندیشه من در جاده عشق |

مادر آمده بود
نوزادش را در آغوش گرفته بود و آمده بود
با هزاران امید و آرزو ، با هزاران خواهش وتمنا
اوآمد بود با قلبی از عشق و …..
زیر لب چیزی می گفت و دعا می کرد او حاجتش را می خواست
با دستانی لرزان پای کودکش را می بندد با پارچه ای سبز رنگ .
او نگران است ، اشک در چشمانش حلقه می زند ، بغض امانش را می گیرد و ناله سر می دهد
انگشتانش را به ضریح حلقه می کند ، او هنوز امیدوار است ، امیدوار……
نوزاد بی خیال از دنیای اطرافش در آغوش مادرش آرمیده …
این بار نیز می بینم دستانی بالاتر از دستان مهربان مادر را …..
|
|