تبليغاتX
ستون نگاه
 
ستون نگاه
 
 
مهتاب ، تابنده نگر، بر لرزش برگ ، اندیشه من در جاده عشق
 

 

باور.......
شاید باور کردنی نباشید
اما
این تقدیر است کاری نمی توان کرد ....

نشستن د ر نم نم باران
گذشتن از جوی آب
شاید باور کردنی نباشد
اما
این تقدیر است
کاری نمی توان کرد

نگاههای در هم تلاقی شده
احساس های پوچ و تهی از گذشتن
نگاههای سراسیمه آشفتگی و دلسپردگی
شاید باور کردنی نباشد
اما
این تقدیر است
کاری نمی توان کرد

چشم های خالی از احساس
دستان خالی از رسیدن
و قدم های خالی از برخاستن
شاید باور کردنی نباشد
اما
این تقدیر است
کاری نمی توان کرد

بودن من در اینجا
از دست دادن فرصتی ناب
و
عجله ای برا ی یافتن

شاید باور کردنی نباشد
اما
کاری نمی توان کرد
این تقدیر است .......


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 1:45  توسط مهتاب تابنده   | 
             

                       

تسبیحی در دست داشت تسبیح سفید رنگ ، خیلی آرام لبهایش را به  هم می زد ، در ذهنم تجسم کردم حتما صلوات می فرستد و یا ذکر دیگری می گوید آخر آن روز شنبه بود و ذکر یا رب العالمین ونزدیکی بیشتربه خالق  و....
این کارش مرا با خود برد ......
برایم خیلی جالب بود ، جوان بود ، سنی نداشت شاید 24 یا 26
 درست چهره اش را ندیدم .
با اینکه اتوبوس واحد شلوغ بود اما می شد دستانش را به درستی دید
این کار را فقط از پیر ترها دیده بودم
آنهایی که سن مادر بزرگم را داشتند اما او جوان بود و تیپ امروزی داشت ناخن هایش را نیز امروزی کرده بود البته در آن کم نوری اتوبوس درست نمی توانستم تشخیص دهم که چه رنگ کرده .........
اما بازدانه های  تسبیح را در دستانش می چرخاند و ذکر می گفت

و با ز مرا با خود برد ....
و در آن لحظه فقط یک چیز ذهنم را مشغول کرد

" آیاما نیزصدای خدا را می شنویم ؟؟؟؟؟ "


 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1:28  توسط مهتاب تابنده   | 
 
  بالا