تبليغاتX
ستون نگاه
 
ستون نگاه
 
 
مهتاب ، تابنده نگر، بر لرزش برگ ، اندیشه من در جاده عشق
 

عمر می رود و ما می مانیم...

زمان آنقدر سریع می گذرد که وقتی نگاهش می کنی

 چشمانت از حرکت سریع عقربه های ساعت خسته می شود .

آنها می روند آنقدر پشت سرهم می دوند تا از یکدیگر سبقت گیرند .

صدای تیک تاک ساعت گوشها را متوجه خود می کند .

گاهی آنقدرغرق در کار خود می شویم که فراموش می کنیم گوشها باید در حال شنیدن باشند .

زمان می رود تا گذرعمرما را همراهی کند او همسفر خوبیست آنقدر خوب راهنمایی می کند که گاهی چشم بسته به دنبالش حرکت می کنیم .

اما زمانی که چشمانمان را می گشاییم متوجه می شویم که خیلی دیر شده و شاید پایان........

عمر می رود وما می مانیم بی آنکه بدانیم .

ودوباره صدای تیک تاک ساعت به گوش می رسد .

شاید چیزی یا کسی در پس آن صدا جا مانده باشد .

نمی دانم شاید............

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 15:21  توسط مهتاب تابنده   | 

Asl?

plz

cu،Re ، Q و...

رضا برام می نویسدومن بلند می خوانم او می گوید ومن می شنوم .

او می گوید : باید این واژه ها را خوب یاد بگیری تا کم نیاوری .

او می گوید : سرگرمی جالبیه آنقدر که وقتی غرقش بشی به جز اون به

چیز دیگه ای فکرنمی کنی .

برای من بهترین فرصت می باشد از خانواده دور افتاده و غریب و تنها .

رضا اکثر شبها تا نیمه های شب در کافی نت محله مان بود آنقدر چت کرده بود

که در خواب نیز انگشتانش را حرکت می داد .

برای اولین بار دیدم که دوستم می نویسد Salam و با همین کلمه پنج حرفی

کلی حرف به دنبالش می آید .

رضا هم با من حرف می زند و هم می نویسد :اینقدر این کارها برات عادی بشه

که انگار نه انگار تو این دنیایی.

و بعد به تمسخر مانیتور را نشانه می گیرد و می گوید : مثلا نگاه کن با این دختره

اونقدر حرفهای عاشقونه می زنم که فکر می کنه من عاشق و

دلباختشم .البته این تنها نیست کم کمش تو اد لیستم پانزده تا از این موردا دارم .

پسر، آدم عشق می کنه وقتی کسی رو سر کار بذاره

تازه وقتی که با آدی مجازی، همجنستو سر کار بذاری بیشتر حال می کنی پسری

اما خودتو دختر جا می زنی .

می تونی امتحان کنی . با یکی از آدی های مجازی دوستم،  پی ام می دهم

 Salam و بعد کلی حرف ، همه چیز دروغ بود سن ، شهرت ، تحصیلات و....

رضا می گوید : فقط به این ختم  نمی شه تا حالابا چند تاشون قرار گذاشتم

اما فقط از دور، اونا اونقدر خنگ و زود باورند که می یان سر قرار

و  بعد قهقهه خنده را سر می دهد .

با تعجب می گویم : جدی ؟!

او می گوید : اگه باور نمی کنی جلویی خودت با یکشون قرار می ذارم .

کلیک می کند روی ID مورد نظرش"aseman_428 " رضا تند تند برایش

می نویسد دوست دارم ببینمت .

در جوابش آدمک خندان را می فرستد .

رضا می گوید : این همیشه سر ساعت ده روشن، بهش گفتم اگر سر

وقت نیاد باهاش صحبت نمی کنم خودمو پیشش جدی نشون دادم .

رضا می نویسد : من حوصله ادا و اصول جوان ها را ندارم و به دنبال قیافه آدم ها نیستم .

او برایش می نویسد : من هم اصلا دنبال این کارها نیستم ولی احساس می کنم

می توانم به شما اعتماد کنم .

رضا برای اینکه جدی بودن خود را بیشتر اثبات کند روی آدمک تبسم کلیک می کند .

آسمان می گوید :چگونه تو را بشناسم؟

رضا در جواب می گوید : شما کنار گلفروشی و...

بایستید سر ساعت 8 و یک چتر سیاه رنگ نیز در دستتون بگیرید .

آسمان چند بار آدمک خندان را می فرستد .

صبح سوار تاکسی می شویم و ساعت 8 روبروی گلفروشی می رسیم

باورم نمی شود دختری را می بینم با تمام مشخصاتی که خود گفته بود و

مدام بی قرارانه  به این طرف و آن طرف نگاه می کند .

رضا با خنده دستش را به کمرم می زند و می گوید : دیدی گفتم می یاد، بیا بریم

بابا این که قیا فه نداره .

انگارحرف رضا مثل پتکی است که به سرم می کوبد مات و مبهوت به دختر

بیچاره خیره شده ام حال خوشی ندارم .

رضا بی خیال دستم را می کشد و به طرف دانشگاه می رویم ...

  

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 1:36  توسط مهتاب تابنده   | 

باران 

واژه ی زیبایست

می خواهم از باران برایت بگویم

بارانی که فقط بخاطر دیدن تو ا ز آسمان می بارد و فقط می خواهد نظاره گر تو باشد

می خواهم از بارانی بگویم

که هیچ گاه من در این لحظه نمی توانم از خدایم خواهش باریدنش را کنم زیرا مرا در این بهار، آفتاب سوزان همراهی می کند

می خواهم از بارانی بگویم که تو ازآن همیشه تعریف می کنی

می خواهم از بارانی بگویم که فقط از زبان تو شنیده ام

می خواهم از بارانی بگویم که تورا شاد و خشنود می کند

اما نمی توانم

زیرا من این باران راتا کنون در عمرم هم ندیدم

زیرا من با باران تو میانه ای ندارم و غریبه ام

زیرا من در واژه های و کلمات گنگ" ب ، ا، ر، ا، ن" گم شده ام

اما در این روز به خاطر این لحظه می خواهم فقط یک جمله  به بارانت بگویم.

فرصتی هست ؟.....

آیا می توانم بگویم ؟....

صدایت را خوب نمی شنوم .....

اجازه هست ...

شاید با من قعر کرده باشی

خنده دار است ندیده قعر؟.........

اما من می گویم

زیرا از خودت یاد گرفته ام بگویم و ببارم

 

" باران، باران ببار.... اما دیگردر این روز نبار فقط در این روز .... "

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:36  توسط مهتاب تابنده   | 
 
  بالا