|
ستون نگاه
|
||
|
مهتاب ، تابنده نگر، بر لرزش برگ ، اندیشه من در جاده عشق |

من تنهای تنهام در این دنیای پر از ادمهای رنگارنگ تنهای تنهام
کسی صدای مرا می شنود؟ کسی مرا می بیند ؟
من از زندگی کردن سیاهی ترین بخشش نصیبم شده چرا ؟ نمی دانم ...
ایا باید دستهای خسته و بی جانم را به طرف ادمهای خیالی ذهنم بکشم تا سیر شوم،
تا زنده بمانم، تا نفس بکشم .....
دیگر توان فریاد و التماس کردن به دستهای بی مهر را ندارم
دیگر توان راه رفتن ندارم تا برای دویدن ، پاهای بی کفشم را بر رو آسفالت بکشم و
بگریزم از درد بی درمانی خودم ...
من در همسایگی تان هستم باور کنیداگر نگاهتان را عمیق تر و دستهایتان را باز تر کنید......
آدمهای یخ زده .....
آفتاب و روشنی و گرما و محبت و آوارگی؟؟؟؟؟
آفتاب و سایه و لطافت و آوارگی؟؟؟؟
آفتاب و عشق و پیوند و مهربا نی و آوارگی ؟؟؟؟
آفتاب و ماه و مهتاب و بارون و آوارگی ؟؟؟؟
آفتاب و گل رز و شکوفه و آوارگی ؟؟؟؟
شاید......
شاید اینبار آفتاب سرد شده باشد و ما آدمها ، یخ زده و بی هیچ عکس العملی نظاره گر تاریکی .....
شاید....
شاید اینبار ماه در آسمان پر ستاره محو شده و ما آدمها ، یخ زده و بی هیچ عکس العملی نظاره گر بی مهری ......
شاید ...
شاید اینبار خورشید و ماه برای رسیدن به تمام آن اهداف شوم مجبور به یکی شدن باشند و ما آدمها ، یخ زده و بی هیچ عکس العملی نظاره گر یکی شدن آن دو ....
آوارگی آفتاب و غم - نفرین- فریاد - جیغ با قاف و اشک بدون آه ؟؟؟؟
نمی توان باور کرد روزی شاهد آوارگی آفتاب بود و ما آدمها ، یخ زده نظاره گر به کوچ علی چپ زدن خودمان!!!!!
"مانده تا برف زمین آب شود .
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر......"
- سهراب -
اینبار ماه در آسمان پر از غبار است و من در کنار پنجره ای
دیگر به نظاره اش نشسته ام .
اینبار در سفیدی میله های پنجره اتاقم مانده ام .
اینبار مجبورم حتی سکوت اختیار کنم و فریادم در پس صدایم جا بماند.
اینبار دیگر شبها را تا سحر بیدار نخواهم ماند زیرا تاریکی هوا دیگر از آن من
نیست.
اینبار سقف اتاقم بالاتر از حد درخت شیشه شور خانمان نخواهد بود .
اینبار دیگر برایش شعر نخواهم خواند و او نخواهد شنید .
اینبار تو از آن سقف دیگری هستی و من ، وامانده
در پس کوچه های شهرتنهایی ام .
اینبار شهر من و تو برای مردمان خودمان زیباست و شعرهایمان رنگ خدایی
ندارد .
اینبار دیگر در سکوت شب همراه قاصدکها به آسمان هفتم نخواهیم رفت .
صدای گل رز را چه کسی خواهد شنید ؟؟؟؟
او در زیر شلیک بی رحمانه باران پژمرده خواهد شد ......

زبانم بند می آید ، بغض گلویم را می فشارد ، مردمک چشمم از حرکت می
ایستد و تو در کدامین سوی دنیا بسر می بری ؟
دستانم برای رهایی یافتن فریاد می زنند و انگشتانم یقه های نبسته را می
فشارد و تو در کدامین سوی دنیا بسر می بری ؟
دیوارها کوتاهتر می شوند ، میله ها ذوب می شوند اما .....
تو در کدامین سوی دنیا بسر می بری ؟
لب های خشکیده و ترک خورده فریاد زنان تورا می طلبند ، آفتاب صبحگاهی
هنوز هم طلوع می کند و تو در کدامین سوی دنیا بسر میبری؟
تاریکی هوا تاریک است ،شمع ها روشن می شوند
صداها به اوج خود می رسند
ضجه خواهد زد صدای قلب کوچک دخترک ....
وتو.....
|
|