تبليغاتX
ستون نگاه
 
ستون نگاه
 
 
مهتاب ، تابنده نگر، بر لرزش برگ ، اندیشه من در جاده عشق
 
 

سلام خیلی وقته که وبلاگمو آپ نکردم اما خوشحالم که باز

 یه فرصت پیش اومد و تونستم یه پست جدید بزنم

 مرسی از دوستان به خاطر نظراتشون

دیشب احساس کردم شیشه اتاقم نفس می کشد

سینه اش بالا و پایین می رود

برای اطمینان چند بار چشمانم را بازو بسته کردم

اما درست می دیدم شیشه داشت نفس می کشید ،

این من بودم که تنفسی نداشتم ، شده بودم یک تکه یخ ...

دستی به شیشه کشیدم

گرم بود گرم گرم

از گرمای شیشه قلبم داغ شد

صدایش را می شنیدم قلبم دوباره به کار افتاد

دوباره چشمانم را بازو بسته کردم

درست می دیدم این بار پنجره یک تکه یخ شده بود ومن ..........

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 0:10  توسط مهتاب تابنده   | 
 

 

من در همسایگی تان هستم ....

 

من تنهای تنهام در این دنیای پر از ادمهای رنگارنگ تنهای تنهام

 

کسی صدای مرا می شنود؟ کسی مرا می بیند ؟

 

من از زندگی کردن سیاهی ترین بخشش نصیبم شده چرا ؟ نمی دانم ...

 

ایا باید دستهای خسته و بی جانم را به طرف ادمهای خیالی ذهنم بکشم تا سیر شوم،

 

 تا زنده بمانم، تا نفس بکشم .....

 

دیگر توان فریاد و التماس کردن به دستهای بی مهر را ندارم

 

دیگر توان راه رفتن ندارم تا برای دویدن ، پاهای بی کفشم را بر رو آسفالت بکشم و

 

بگریزم از درد بی درمانی خودم ...

 

من در همسایگی تان هستم باور کنیداگر نگاهتان را عمیق تر و دستهایتان را باز تر کنید......

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:31  توسط مهتاب تابنده   | 
 

آدمهای یخ زده .....
آفتاب و روشنی و گرما و محبت و آوارگی؟؟؟؟؟

آفتاب و سایه و لطافت و آوارگی؟؟؟؟

آفتاب و عشق و پیوند و مهربا نی و آوارگی ؟؟؟؟

آفتاب و ماه و مهتاب و بارون و آوارگی ؟؟؟؟

آفتاب و گل رز و شکوفه و آوارگی ؟؟؟؟

شاید......

شاید اینبار آفتاب سرد شده باشد و ما آدمها ، یخ زده و بی هیچ عکس العملی نظاره گر تاریکی .....

شاید....

شاید اینبار ماه در آسمان پر ستاره محو شده و ما آدمها ، یخ زده و بی هیچ عکس العملی نظاره گر بی مهری ......

شاید ...

شاید اینبار خورشید و ماه برای رسیدن به تمام آن اهداف شوم مجبور به یکی شدن باشند و ما آدمها ، یخ زده و بی هیچ عکس العملی نظاره گر یکی شدن آن دو ....

آوارگی آفتاب و غم - نفرین- فریاد - جیغ با قاف و اشک بدون آه ؟؟؟؟

نمی توان باور کرد روزی شاهد آوارگی آفتاب بود و ما آدمها ، یخ زده نظاره گر به کوچ علی چپ زدن خودمان!!!!!

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 13:15  توسط مهتاب تابنده   | 

 

"مانده تا برف زمین آب شود .

 

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر......"

 

                                                               - سهراب -

 

اینبار ماه در آسمان پر از غبار است و من در کنار پنجره ای

 

دیگر به نظاره اش نشسته ام .

 

اینبار در سفیدی میله های پنجره اتاقم مانده ام .

 

اینبار مجبورم حتی سکوت اختیار کنم و فریادم در پس صدایم جا بماند.

 

اینبار دیگر شبها را تا سحر بیدار نخواهم ماند زیرا تاریکی هوا دیگر از آن من

 

نیست.

 

اینبار سقف اتاقم بالاتر از حد درخت شیشه شور خانمان نخواهد بود .

 

اینبار دیگر برایش شعر نخواهم خواند و او نخواهد شنید .

 

اینبار تو از آن سقف دیگری هستی و من ، وامانده

 

در پس کوچه های شهرتنهایی ام .

 

اینبار شهر من و تو برای مردمان خودمان زیباست و شعرهایمان رنگ خدایی

 

ندارد .

 

اینبار دیگر در سکوت شب همراه قاصدکها به آسمان هفتم نخواهیم رفت .

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:1  توسط مهتاب تابنده   | 

 

صدای گل رز را چه کسی خواهد شنید ؟؟؟؟

او در زیر شلیک بی رحمانه باران پژمرده خواهد شد ......

TinyPic image

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 22:31  توسط مهتاب تابنده   | 
 
  بالا